گوهر را به خریدار دیگر بردن
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَربجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَمتا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبیتا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر
یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناختحاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر
گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبودهم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارندغمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتندهر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعتکُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاستغرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر
تأمل روانشناختی
«معرفت نیست در این قوم خدا را سببی / تا برم گوهر خود را به خریدار دگر» از جایی میگوید که قدر ما را نمیدانند. ماندن در محیطی که ارزش ما دیده نمیشود، عزت نفس را فرسوده میکند. و «بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست / غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر» یادآوری است که در رنجمان تنها نیستیم.
پرسشی برای امشب
آیا در جایی هستی که «گوهرت» دیده نمیشود؟ کجا ممکن است قدر تو بیشتر دانسته شود؟


