این یک دو دم مهلت دیدار
ای خُرَّم از فروغِ رُخَت لاله زارِ عمربازآ که ریخت بی گُلِ رویت بهارِ عمر
از دیده گر سرشک چو باران چِکَد رواستکاندر غمت چو برق بِشُد روزگارِ عمر
این یک دو دَم که مهلتِ دیدار ممکن استدریاب کارِ ما که نه پیداست کارِ عمر
تا کی مِی صَبوح و شِکرخوابِ بامدادهشیار گَرد، هان که گذشت اختیارِ عمر
دی در گذار بود و نظر سویِ ما نکردبیچاره دل که هیچ ندید از گذارِ عمر
اندیشه از محیطِ فنا نیست هر که رابر نقطهٔ دهانِ تو باشد مدارِ عمر
در هر طرف ز خیلِ حوادث کمینگهیستزان رو عِنانگسسته دَوانَد سوارِ عمر
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدارروز فِراق را که نَهَد در شمارِ عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهاناین نقش مانَد از قَلَمَت یادگارِ عمر
تأمل روانشناختی
«این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است / دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر» یادآوری کوتاه بودن فرصتهاست. و «حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهان / این نقش ماند از قلمت یادگار عمر» میگوید آنچه از ما میماند، اثری است که خلق کردهایم.
پرسشی برای امشب
اگر بدانی فرصت دیدارها محدود است، این هفته چه کسی را میبینی؟ و چه «یادگاری» از خودت میسازی؟


