امید و گذر روزهای سخت
یوسفِ گمگشته بازآید به کنعان، غم مخورکلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور
ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکنوین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمنچتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور
دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفتدائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور
هان مَشو نومید چون واقِف نِهای از سِرِّ غیبباشد اندر پرده بازیهایِ پنهان غم مخور
ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَدچون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدمسرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعیدهیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور
حال ما در فُرقت جانان و اِبرامِ رقیبجمله میداند خدایِ حالْگردان غم مخور
حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شبهایِ تارتا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور
تأمل روانشناختی
«دائماً یکسان نباشد حال دوران» شاید مهمترین جملهای باشد که در روزهای سخت به خودمان میگوییم. در روانشناسی به این توانایی «دید زمانی» میگویند: یادآوری اینکه حال امروز، همه زندگی نیست. حافظ غم را انکار نمیکند؛ «کلبهٔ احزان» را میبیند، اما در کنارش امکان گلستان شدن را هم نگه میدارد. امید واقعی همین است: دیدن رنج و باور داشتن به تغییر، همزمان.
پرسشی برای امشب
کدام دوره سخت زندگیات را پشت سر گذاشتهای که روزی فکر میکردی تمام نمیشود؟ چه چیزی کمکت کرد از آن عبور کنی؟


