در سراچه بازیچه، جز عشق مباز
منم که دیده به دیدارِ دوست کردم بازچه شُکر گویَمَت ای کارسازِ بنده نواز؟
نیازمندِ بلا گو رخ از غبار مَشویکه کیمیایِ مراد است، خاکِ کویِ نیاز
ز مشکلاتِ طریقت عِنان مَتاب ای دل!که مردِ راه نَیَندیشد از نَشیب و فراز
طهارت ار نه به خونِ جگر کُنَد عاشقبه قولِ مُفتیِ عشقش درست نیست نماز
در این مقامِ مجازی به جز پیاله مگیردر این سراچهٔ بازیچه، غیرِ عشق مَباز
به نیمبوسه دعایی بخر ز اهلِ دلیکه کِیدِ دشمنت از جان و جسم دارد باز
فِکَنْد زمزمهٔ عشق در حجاز و عراقنوایِ بانگِ غزلهایِ حافظ از شیراز
تأمل روانشناختی
«در این سراچهٔ بازیچه غیر عشق مباز» میگوید در این جهان گذرا، بهترین سرمایهگذاری، عشق و پیوند است. و «ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل / که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز» دعوتی است به رو نگرداندن از سختیهای مسیر. و «نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی» میگوید نیاز و فروتنی، کیمیای رسیدن است.
پرسشی برای امشب
در «سراچه بازیچه» زندگیات، چه چیزی را جدیتر از عشق و پیوند گرفتهای؟


