پذیرش سهمی که به ما دادهاند
زلفآشفته و خِویکرده و خندانلب و مستپیرهنچاک و غزلخوان و صُراحی در دست
نرگسش عَربدهجوی و لبش افسوسکناننیم شب، دوش به بالین من آمد، بنشست
سر فرا گوش من آورد به آوازِ حزینگفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟
عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهندکافر عشق بُوَد گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیرکه ندادند جز این تُحفه به ما روزِ الست
آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیماگر از خَمرِ بهشت است وگر بادهٔ مست
خندهٔ جامِ می و زلفِ گرهگیرِ نگارای بسا توبه که چون توبهٔ حافظ بشکست
تأمل روانشناختی
«آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم» از پذیرش سهم خود از زندگی میگوید؛ با خوب و بدش. و «برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر» پاسخی است به قضاوت دیگران. هر کسی پیمانه خودش را دارد و مقایسه پیمانهها، اغلب فقط رنج میآورد.
پرسشی برای امشب
کدام بخش از «پیمانه» زندگیات را هنوز نپذیرفتهای؟ پذیرفتنش چه باری از دوشت برمیدارد؟


