در مقام رضا باش
دلم رمیدهٔ لولیوَشیست شورانگیزدروغوَعده و قَتّالوَضع و رنگآمیز
فدایِ پیرهنِ چاکِ ماهرویان بادهزار جامهٔ تقوی و خرقهٔ پرهیز
خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم بردکه تا ز خالِ تو خاکم شود عَبیرآمیز
فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقیبِخواه جام و گلابی به خاکِ آدم ریز
پیاله بر کفنم بند، تا سحرگهِ حَشربه مِی ز دل بِبَرَم هولِ روزِ رستاخیز
فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمیکه جز وِلایِ تواَم نیستْ هیچْ دست آویز
بیا که هاتفِ میخانه دوش با من گفتکه در مَقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز
میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیستتو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تأمل روانشناختی
«بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت / که در مقام رضا باش و از قضا مگریز» دعوت به پذیرش است؛ نه تسلیم منفعلانه، بلکه رها کردن جنگ با آنچه تغییرپذیر نیست. و «میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست / تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز» یادآوری است که گاهی خود ما مانع اصلی هستیم.
پرسشی برای امشب
از کدام «قضا» در زندگیات میگریزی؟ «مقام رضا» برای تو چه شکلی دارد؟


