دردی که مپرس
دردِ عشقی کشیدهام که مَپُرسزهرِ هجری چشیدهام که مَپُرس
گشتهام در جهان و آخرِ کاردلبری برگزیدهام که مپرس
آن چنان در هوایِ خاکِ دَرَشمیرود آبِ دیدهام که مپرس
من به گوشِ خود از دهانش دوشسخنانی شنیدهام که مپرس
سویِ من لب چه میگَزی که مگویلبِ لعلی گَزیدهام که مپرس
بی تو در کلبهٔ گداییِ خویشرنجهایی کشیدهام که مپرس
همچو حافظ غریب در رَهِ عشقبه مَقامی رسیدهام که مپرس
تأمل روانشناختی
ردیف «که مپرس» در این غزل، دردهایی را نشان میدهد که در کلمه نمیگنجند: «درد عشقی کشیدهام که مپرس / زهر هجری چشیدهام که مپرس». گاهی نمیتوانیم درد را توضیح دهیم و این طبیعی است. حضور کسی که بدون پرسیدن زیاد، فقط کنارمان باشد، از هر توضیحی ارزشمندتر است.
پرسشی برای امشب
دردی داری که «مپرس»؟ چه کسی میتواند بدون پرسیدن زیاد، فقط کنارت باشد؟
فالت را با دیگران به اشتراک بگذار
نیتی تازهقدم بعدی
همه متخصصان این حوزه

