ترک دل و دین به امید وفا
دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرسکه چُنان ز او شدهام بی سر و سامان که مَپُرس
کَس به امّیدِ وفا ترکِ دل و دین مَکُنادکه چُنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزارِ کَسَش در پِی نیستزحمتی میکشم از مردمِ نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کـاین مِیِ لعلدل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بُگْدازدهر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هَوَسم بود، ولیشیوهای میکند آن نرگسِ فَتّان که مپرس
گفتم از گویِ فلک صورتِ حالی پرسمگفت آن میکشم اندر خمِ چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خونِ که شکستی؟ گفتاحافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
تأمل روانشناختی
«کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد / که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس» از پشیمانی کسی میگوید که همه چیز خود را به امید وفای دیگری کنار گذاشت. هیچ رابطهای نباید به قیمت از دست دادن کامل خود و ارزشهایمان تمام شود. حفظ «دل و دین» خود، شرط رابطه سالم است.
پرسشی برای امشب
آیا در رابطهای، چیزی از ارزشها یا خودت را کنار گذاشتهای؟ بازگرداندنش چه شکلی دارد؟


