خستگی از شر و شور دنیا
شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورشکه تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سِماطِ دَهرِ دونپرور ندارد شهدِ آسایشمَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش
بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمنبه لَعبِ زهرهٔ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورش
کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن، جامِ جم بردارکه من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در مِی صافیت رازِ دَهر بِنْمایمبه شرطِ آن که نَنْمایی به کجطبعانِ دلکورش
نظر کردن به درویشان مُنافیِّ بزرگی نیستسلیمان با چُنان حشمت، نظرها بود با مورش
کمانِ ابرویِ جانان نمیپیچد سر از حافظولیکن خنده میآید، بدین بازویِ بیزورش
تأمل روانشناختی
«شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش / که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش» صدای خستگی عمیق است؛ میل به لحظهای فرار از فشار. این میل انسانی است، اما راههای سالمتر آسودن — استراحت، طبیعت، گفتگو — اثر ماندگارتر دارند. و «نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست» یادآوری است که توجه به کوچکترها، از بزرگی ما نمیکاهد.
پرسشی برای امشب
وقتی از «شر و شور دنیا» خستهای، به چه پناه میبری؟ کدام راه آسودن برایت سالمتر و ماندگارتر است؟

