همنفسی برای گفتن
چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش
کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَمکه دل چه میکشد از روزگارِ هجرانش
زمانه از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بستولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدیدتبارک الله از این رَه که نیست پایانش
جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد؟که جانِ زندهدلان سوخت در بیابانش
بدین شکستهٔ بیت الحزن که میآردنشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟
بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهمکه سوخت حافظِ بیدل ز مکر و دستانش
تأمل روانشناختی
«کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم / که دل چه میکشد از روزگار هجرانش» نیاز به گفتن را نشان میدهد؛ دل پر است و گوشی میخواهد. و «تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدید» از تفاوت حال دو طرف رابطه میگوید: یکی آرام خوابیده و دیگری بیقرار. دیدن این تفاوت، به گفتگو کمک میکند.
پرسشی برای امشب
اگر «همنفسی» برای شرح دلت پیدا کنی، اولین چیزی که میگویی چیست؟


