نه فسق، نه زهدفروشی
سحر ز هاتفِ غیبم رسید مژده به گوشکه دورِ شاهشجاع است، مِی دلیر بنوش
شد آن که اهلِ نظر بر کناره میرفتندهزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوتِ چنگ بگوییم آن حکایتهاکه از نهفتنِ آن دیگِ سینه میزد جوش
شرابِ خانگیِ ترسِ محتسبخوردهبه رویِ یار بنوشیم و بانگِ نوشانوش
ز کویِ میکده دوشش به دوش میبُردندامامِ شهر که سجاده میکشید به دوش
دلا! دلالتِ خیرت کنم به راهِ نجاتمکن به فسق مباهات و زهد هم مَفُروش
محلِ نورِ تَجَلّیست رایِ انور شاهچو قربِ او طلبی در صفایِ نیّت کوش
به جز ثنایِ جلالش مساز وِردِ ضمیرکه هست گوشِ دلش محرمِ پیامِ سروش
رموزِ مصلحتِ مُلک خسروان دانندگدایِ گوشهنشینی تو حافظا مَخروش
تأمل روانشناختی
«دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات / مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش» راه میانه را نشان میدهد: نه به خطاهایت ببال، نه خوبیهایت را به رخ بکش. و «به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها / که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش» از رهاییای میگوید که با بیان حرفهای نگفته میآید.
پرسشی برای امشب
کدام حرف نگفته، «دیگ سینهات» را به جوش آورده است؟ راهی امن برای گفتنش داری؟


