دل را نگه داشتن
مَجمَعِ خوبی و لطف است عِذار چو مَهَشلیکَنَش مِهر و وفا نیست خدایا بِدَهَش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزیبِکُشد زارم و در شرع نباشد گُنَهَش
من همان بِه که از او نیک نگه دارم دلکه بد و نیک ندیدهست و ندارد نِگَهَش
بویِ شیر از لبِ همچون شِکَرَش میآیدگرچه خون میچکد از شیوهٔ چشمِ سیَهَش
چارده ساله بُتی چابُکِ شیرین دارمکه به جان حلقه به گوش است مَهِ چاردَهَش
از پِی آن گُلِ نورُستِه دلِ ما یاربخود کجا شد که ندیدیم در این چند گَهَش؟
یارِ دلدارِ من ار قلب بدین سان شِکَنَدبِبَرَد زود به جانداریِ خود پادشهَش
جان به شکرانه کنم صرف گَر آن دانهٔ دُرصدفِ سینهٔ حافظ بُوَد آرامگَهَش
تأمل روانشناختی
«من همان به که از او نیک نگه دارم دل / که بد و نیک ندیده است و ندارد نگهش» میگوید گاهی باید دل را از کسی که هنوز توان مراقبت از آن را ندارد، حفظ کرد. و «مجمع خوبی و لطف است... لیکنش مهر و وفا نیست» تفاوت میان جذابیت و آمادگی برای رابطه را نشان میدهد. محافظت از دل، نشانه بلوغ است.
پرسشی برای امشب
آیا دلت را به کسی سپردهای که هنوز «نگه داشتنش» را بلد نیست؟ چطور میتوانی از آن محافظت کنی؟


