نزاع بر سر دنیا مکن
دلم رمیده شد و غافلم منِ درویشکه آن شِکاریِ سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سرِ ایمانِ خویش میلرزمکه دل به دستِ کمان ابروییست کافِرکیش
خیال حوصلهٔ بحر میپزد هیهاتچههاست در سرِ این قطرهٔ محالاندیش!
بنازم آن مژهٔ شوخِ عافیتکُش راکه موج میزندش آبِ نوش، بر سرِ نیش
ز آستینِ طبیبان هزار خون بچکدگَرَم به تجربه دستی نهند بر دلِ ریش
به کویِ میکده گریان و سرفِکنده رَوَمچرا که شرم همی آیدم ز حاصلِ خویش
نه عمرِ خِضر بِمانَد، نه مُلکِ اسکندرنزاع بر سرِ دنیی دون مَکُن درویش
بِدان کمر نرسد دستِ هر گدا حافظخزانهای به کف آور ز گنجِ قارون بیش
تأمل روانشناختی
«نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر / نزاع بر سر دنیی دون مکن درویش» یادآوری گذرا بودن همه چیز است؛ و اینکه جنگیدن بر سر چیزهای گذرا، ارزش آرامش ما را ندارد. و «به کوی میکده گریان و سرفکنده روم / چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش» از لحظه بازنگری صادقانه در زندگی خود میگوید.
پرسشی برای امشب
بر سر چه چیز گذرایی «نزاع» میکنی که ارزش آرامشت را ندارد؟


