سوختن چون شمع
در وفایِ عشقِ تو، مشهورِ خوبانم چو شمعشبنشینِ کویِ سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرستبس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غمت بُبْریده شدهمچنان در آتشِ مهرِ تو سوزانم چو شمع
گر کُمَیتِ اشکِ گُلگونم نبودیِ گرمروکِی شدی روشن به گیتی رازِ پنهانم چو شمع؟
در میانِ آب و آتش همچنان سرگرمِ توستاین دلِ زارِ نزارِ اشکبارانم چو شمع
در شبِ هجران، مرا پروانهٔ وصلی فرستور نه از دَردَت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمالِ عالمآرایِ تو روزم چون شب استبا کمالِ عشقِ تو در عینِ نُقصانم چو شمع
کوهِ صبرم نرم شد چون موم در دستِ غمتتا در آب و آتشِ عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدارِ توچهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصلِ خود ای نازنینتا مُنور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتشِ مِهر تو را حافظ عجب در سر گرفتآتشِ دل، کِی به آبِ دیده بنشانم چو شمع؟
تأمل روانشناختی
ردیف «چو شمع» این غزل، تصویر کسی است که در دوری میسوزد و میگدازد: «کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت». شمع نور میدهد اما خودش تمام میشود. در عشق و مراقبت از دیگران، باید مراقب بود که خودمان کاملاً تمام نشویم.
پرسشی برای امشب
آیا این روزها «چون شمع» برای کسی یا چیزی میسوزی؟ چه کسی از تو مراقبت میکند؟


