علاج دماغ در باغ
سَحَر به بویِ گلستان دَمی شدم در باغکه تا چو بلبلِ بیدل کُنَم عِلاجِ دِماغ
به جلوهٔ گلِ سوری نگاه میکردمکه بود در شبِ تیره به روشنی چو چراغ
چُنان به حُسن و جوانیِ خویشتن مغرورکه داشت از دلِ بلبل هزار گونه فَراغ
گشاده نرگسِ رعنا ز حسرت آب از چشمنهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسندهان گُشاده شقایق چو مردمِ ایغاغ
یکی چو باده پرستان صُراحی اندر دستیکی چو ساقیِ مستان به کف گرفته اَیاغ
نشاط و عیش و جوانی چو گُل غنیمت دانکه حافظا نَبُوَد بر رسول غیر بَلاغ
تأمل روانشناختی
«سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ / که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ» از اثر شفابخش طبیعت میگوید؛ پژوهشها هم نشان میدهند حتی کمی زمان در طبیعت، استرس را کم میکند. و «نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان» یادآوری است که شادابی گذراست و باید قدرش را دانست.
پرسشی برای امشب
آخرین بار کی «دمی در باغ» رفتی تا ذهنت را آرام کنی؟ این هفته کی میتوانی؟

