داستان فراق
زبانِ خامه ندارد سرِ بیان فِراقوگرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق
دریغ مدت عمرم که بر امیدِ وصالبه سر رسید و نیامد به سر زمانِ فِراق
سری که بر سرِ گردون به فخر میسودمبه راستان که نهادم، بر آستانِ فِراق
چگونه باز کنم بال در هوایِ وصالکه ریخت مرغِ دلم پَر در آشیانِ فِراق
کنون چه چاره که در بَحرِ غم به گردابیفُتاد زورقِ صبرم ز بادبانِ فِراق
بسی نَمانْد که کَشتیِ عمر غرقه شودز موجِ شوقِ تو در بحرِ بیکرانِ فِراق
اگر به دستِ من اُفتَد فِراق را بِکُشَمکه روزِ هجر سیَه باد و خان و مانِ فِراق
رفیقِ خِیلِ خیالیم و همنشینِ شَکیبقَرینِ آتشِ هجران و هم قِرانِ فِراق
چگونه دَعویِ وصلت کُنَم به جان؟ که شدهستتنم وکیلِ قَضا و دلم ضمانِ فِراق
ز سوزِ شوق دلم شد کباب دور از یارمدام خونِ جگر میخورم ز خوانِ فِراق
فلک چو دید سرم را اسیرِ چَنبَرِ عشقبِبَست گردنِ صبرم به ریسمانِ فِراق
به پایِ شوق گر این رَه به سر شدی حافظبه دستِ هجر ندادی کسی عِنانِ فِراق
تأمل روانشناختی
این غزل سراسر از «فراق» میگوید: «زبان خامه ندارد سر بیان فراق». دوری، تجربهای است که گاهی در کلمه نمیگنجد. و «رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب» تصویر کسی است که در دوری فقط با خیال و صبر همنشین است. پیدا کردن همنشینان واقعی در دوره فراق، بار آن را سبک میکند.
پرسشی برای امشب
در دورههای دوری، «همنشین» تو کیست؟ چطور میتوانی همنشینان واقعی بیشتری پیدا کنی؟


