به قدر دانش خود هر کس ادراک کند
هزار دشمنم اَر میکنند قصدِ هلاکگَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امیدِ وصالِ تو زنده میداردو گر نه هر دَمم از هجرِ توست بیمِ هلاک
نفَسنفَس اگر از باد نَشنوم بویشزمانزمان چو گل از غم کُنم گریبان چاک
رَوَد به خواب، دو چشم از خیالِ تو؟ هیهاتبُوَد صبور، دل اندر فراقِ تو؟ حاشاک
اگر تو زخم زَنی، بِهْ که دیگری مَرهمو گر تو زهر دهی، بِهْ که دیگری تریاک
بِضَربِ سَیْفِکَ قَتْلی حَیاتُنا اَبدالِأنَّ روحیَ قَدْ طابَ اَن یَکونَ فِداک
عنان مَپیچ که گر میزنی به شمشیرمسپر کُنم سر و دستت ندارم از فِتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند؟به قدرِ دانشِ خود هر کسی کند ادراک
به چشمِ خَلق، عزیزِ جهان شود حافظکه بر درِ تو نَهد رویِ مَسکَنَت بر خاک
تأمل روانشناختی
«تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند / به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک» یادآوری میکند که دیگران ما را از دریچه ذهن خود میبینند؛ پس قضاوتهایشان همیشه درباره ما نیست. و «اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم» از عمق دلبستگی میگوید که حتی رنج از عزیز را بر لطف دیگران ترجیح میدهد.
پرسشی برای امشب
قضاوت چه کسی دربارهات را بیش از حد جدی گرفتهای؟ آیا آن قضاوت بیشتر درباره «دانش» اوست تا درباره تو؟


