کجا روم، چه کنم؟
اگر به کویِ تو باشد مرا مَجالِ وصولرَسَد، به دولتِ وصلِ تو، کارِ من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگسِ رَعنافَراغ برده ز من آن دو جادویِ مَکحول
چو بر درِ تو منِ بینوایِ بی زر و زوربه هیچ باب ندارم رَهِ خروج و دُخول
کجا رَوَم چه کنم چاره از کجا جویم؟که گَشتهام ز غم و جورِ روزگار مَلول
منِ شکستهٔ بدحال زندگی یابمدر آن زمان که به تیغِ غَمَت شَوَم مَقتول
خرابتر ز دلِ من غمِ تو جای نیافتکه ساخت در دلِ تنگم قرارگاهِ نزول
دل از جواهرِ مِهرت چو صیقلی داردبُوَد ز زنگِ حوادث هر آینه مَصقول
چه جرم کردهام؟ ای جان و دل، به حضرتِ توکه طاعتِ منِ بیدل نمیشود مَقبول
به دَردِ عشق بساز و خموش کن حافظرموزِ عشق مَکُن فاش پیشِ اهلِ عقول
تأمل روانشناختی
«کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم / که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول» صدای کسی است که راه را گم کرده. این حس درماندگی، اگر طول بکشد، نشانهای است که باید جدی گرفت. و «دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد / بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول» میگوید عشق و پیوند، دل را از زنگار سختیها پاک نگه میدارد.
پرسشی برای امشب
اگر امروز «کجا روم، چه کنم» در ذهنت است، اولین کسی که میتوانی با او حرف بزنی کیست؟


