آسان نمود اول
هر نکتهای که گفتم در وصفِ آن شَمایلهر کو شنید گفتا «لِلّهِ دَرُّ قائل»
تحصیلِ عشق و رندی آسان نمود اولآخر بسوخت جانم در کسبِ این فضایل
حَلّاج بر سرِ دار این نکته خوش سُراید«از شافعی نپرسند امثالِ این مسائل»
گفتم که «کِی ببخشی بر جانِ ناتوانم؟»گفت «آن زمان که نَبْوَد جان در میانه حائل»
دل دادهام به یاری، شوخی، کَشی، نگاریمَرضیّةُ السَجایا مَحمودَةُ الخَصائل
در عینِ گوشهگیری بودم چو چشمِ مستتو اکنون شدم به مستان چون ابرویِ تو مایل
از آبِ دیده صد رَه طوفانِ نوح دیدموز لوحِ سینه نقشت هرگز نگشت زایل
ای دوست دستِ حافظ تَعویذِ چشم زخم استیا رب ببینم آن را در گردنت حَمایل
تأمل روانشناختی
«تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول / آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل» بازتاب غزل اول دیوان است: بسیاری از راههای ارزشمند، در آغاز ساده به نظر میرسند و بعد عمق و دشواریشان آشکار میشود. و «از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم / وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل» از وفاداری در دل سختیها میگوید.
پرسشی برای امشب
کدام مسیر زندگیات «آسان نمود اول» و حالا سخت شده؟ چه چیزی تو را در آن نگه داشته است؟


