هر چه آغاز ندارد پایان ندارد
مرحبا طایرِ فَرُّخ پِیِ فرخنده پیامخیرِ مقدم چه خبر؟ دوست کجا؟ راه کدام؟
یا رب این قافله را لطفِ ازل بدرقه بادکه از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجرایِ من و معشوقِ مرا پایان نیستهر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام
گل ز حَد بُرد تَنَعُّم نفسی رخ بنماسرو مینازد و خوش نیست خدا را بخرام
زلفِ دلدار چو زُنّار همیفرمایدبرو ای شیخ که شد بر تنِ ما خرقه حرام
مرغِ روحم که همیزد ز سرِ سِدره صَفیرعاقبت دانهٔ خالِ تو فِکَندَش در دام
چشمِ بیمارِ مرا خواب نه در خور باشدمن لَهُ یَقتُلُ داءٌ دَنَفٌ کیفَ یَنام؟
تو تَرَحُّم نکنی بر منِ مُخلص گفتمذاکَ دعوایَ و ها انتَ و تِلکَ الایّام
حافظ ار میل به ابرویِ تو دارد شایدجای در گوشهٔ محراب کنند اهلِ کلام
تأمل روانشناختی
«ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست / هر چه آغاز ندارد نپذیرد انجام» از عشقی میگوید که ریشهای ازلی دارد. و آغاز غزل، شوق شنیدن خبر خوش است: «مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام». گاهی منتظر خبری هستیم که همه چیز را عوض کند؛ آماده بودن برای آن، خودش امید است.
پرسشی برای امشب
منتظر کدام «فرخنده پیام» هستی؟ اگر برسد، اولین کاری که میکنی چیست؟


