از پای طلب ننشستن
دوش بیماری چشم تو بِبُرد از دستملیکن از لطفِ لبت صورتِ جان میبستم
عشق من با خَطِ مشکین تو امروزی نیستدیرگاه است کز این جامِ هِلالی مستم
از ثباتِ خودم این نکته خوش آمد که به جوردر سرِ کویِ تو از پایِ طلب ننشَستم
عافیتْ چشم مدار از منِ میخانهنشینکه دَم از خدمتِ رندان زدهام تا هستم
در رَهِ عشق از آن سویِ فنا صد خطر استتا نگویی که چو عمرم به سر آمد رَستم
بعد از اینم چه غم از تیرِ کج اندازِ حسودچون به محبوبِ کمان ابرویِ خود پیوستم
بوسه بر دُرجِ عقیقِ تو حلال است مراکه به افسوس و جفا مُهرِ وفا نشکستم
صنمی لشکریَم غارتِ دل کرد و بِرَفتآه اگر عاطِفَتِ شاه نگیرد دستم
رُتبَتِ دانشِ حافظ به فلک بَر شده بودکرد غمخواریِ شمشادِ بلندت پَستم
تأمل روانشناختی
«از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور / در سر کوی تو از پای طلب ننشستم» رضایت از پایداری خود است. قدردانی از ثبات قدم خودمان، پشتوانهای برای ادامه است. و «بعد از اینم چه غم از تیر کجانداز حسود» از امنیتی میگوید که پیوندی محکم به آدم میدهد.
پرسشی برای امشب
در کدام کار، از «ثبات خودت» راضی هستی؟ آیا به خودت برای آن اعتبار دادهای؟


