خدمتی بسزا برنیامد
به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم؟
اگر چه خَرمَنِ عمرم غمِ تو داد به بادبه خاکپایِ عزیزت که عهد نشکستم
چو ذَرِّه گرچه حقیرم؛ ببین به دولتِ عشقکه در هوایِ رُخَت چون به مِهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سَرِ اَمنبه کُنجِ عافیت از بهرِ عیش نَنشَستَم
اگر ز مردمِ هشیاری ای نصیحتگوسخن به خاک مَیَفکَن؛ چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوستکه خدمتی بسزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یارِ دلنواز نگفتکه مَرهمی بفرستم که خاطرش خَستم
تأمل روانشناختی
«چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست / که خدمتی بسزا برنیامد از دستم» احساس «کافی نبودن» در رابطه است. این احساس اگر شدید باشد، رابطه را سنگین میکند. و پایان غزل گلایهای بجاست: «بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت / که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم». نیاز به مرهم از طرف مقابل، نیازی مشروع است.
پرسشی برای امشب
آیا در رابطهای خود را «کافی» نمیدانی؟ نیاز به «مرهم» از طرف مقابل را بیان کردهای؟


