بنده عشقم و آزاد
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادَمبندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایرِ گلشنِ قُدسم چه دَهَم شَرحِ فِراق؟که در این دامگَهِ حادثه چون اُفتادم
من مَلَک بودم و فردوسِ بَرین جایَم بودآدَم آوَرد دَر این دِیرِ خَرابآبادَم
سایهٔ طوبی و دلجوییِ حور و لبِ حوضبه هوایِ سَرِ کویِ تو بِرَفت از یادم
نیست بر لوحِ دِلَم جُز اَلفِ قامَتِ دوستچه کُنَم حَرفِ دِگَر یاد نداد اُستادم
کوکَبِ بَختِ مَرا هیچ مُنَجِّم نَشِناختیا رَب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم؟
تا شُدم حَلقه به گوشِ دَرِ میخانهٔ عشقهَر دَم آیَد غَمی اَز نو به مُبارَکبادَم
میخورَد خونِ دِلَم مَردُمکِ دیده، سِزاستکه چرا دِل به جِگرگوشهٔ مَردُم دادَم
پاک کن چهرهٔ حافظ به سَرِ زُلف زِ اَشکوَر نَه این سیلِ دَمادَم بِبَرَد بُنیادَم
تأمل روانشناختی
«فاش میگویم و از گفته خود دلشادم / بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم» از غزلهای مشهور حافظ است: سرسپردگی به آنچه عمیقاً دوستش داریم، از بسیاری بندها آزادمان میکند. و «نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست / چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم» از تمرکز کامل دل بر یک ارزش میگوید.
پرسشی برای امشب
به چه چیزی «بندهای» که تو را از بندهای دیگر آزاد میکند؟


