در خلافآمد عادت
سالها پیرُویِ مذهبِ رندان کردمتا به فتویّ خِرَد حرص به زندان کردم
من به سرمنزلِ عَنْقا نه به خود بُردم راهقطعِ این مرحله با مرغِ سلیمان کردم
سایهای بر دلِ ریشم فِکَن ای گنجِ روانکه من این خانه به سودایِ تو ویران کردم
توبه کردم که نبوسم لبِ ساقی و کنونمیگَزَم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خِلافآمدِ عادت بطلب کام! که منکسب جمعیت از آن زلفِ پریشان کردم
نقش مستوری و مستی نه به دستِ من و توستآن چه سلطانِ ازل گفت بکن، آن کردم
دارم از لطفِ ازل جنَّتِ فردوس طمعگرچه دربانی میخانه فراوان کردم
این که پیرانهسَرَم صحبتِ یوسف بنواختاجر صبریست که در کلبهٔ احزان کردم
صبحخیزی و سلامت طلبی چون حافظهر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم
گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب؟سالها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم
تأمل روانشناختی
«در خلافآمد عادت بطلب کام که من / کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم» میگوید گاهی آرامش و نتیجه، از راهی میآید که خلاف عادت است. شکستن الگوهای تکراری، شرط تغییر است. و «این که پیرانهسرم صحبت یوسف بنواخت / اجر صبری است که در کلبه احزان کردم» از پاداش صبر طولانی میگوید.
پرسشی برای امشب
کدام «عادت» تو را در همان نتیجه همیشگی نگه داشته؟ «خلافآمد» آن چه شکلی دارد؟


