دلی که به رضای دیگری بسته است
خدا چو صورتِ ابرویِ دلگشای تو بستگشادِ کارِ من اندر کرشمههایِ تو بست
مرا و سروِ چمن را به خاکِ راه نشاندزمانه تا قَصَبِ نرگسِ قبای تو بست
ز کارِ ما و دلِ غنچه صد گره بگشودنسیمِ گل چو دل اندر پیِ هوایِ تو بست
مرا به بندِ تو دورانِ چرخ راضی کردولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافه بر دلِ مسکینِ من گره مَفِکنکه عهد با سرِ زلفِ گرهگشایِ تو بست
تو خود وصالِ دگر بودی ای نسیمِ وصالخطا نِگر که دل امید در وفایِ تو بست
ز دستِ جورِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفتبه خنده گفت که حافظ برو، که پایِ تو بست؟
تأمل روانشناختی
«ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت / به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست» تصویر دلبستگیای است که با وجود رنج، رها کردنش آسان نیست. گاهی میدانیم رابطهای آزارمان میدهد، اما «پایمان بسته است». شناختن این بند، اولین قدم برای انتخاب آزادانهتر است — چه ماندن، چه رفتن.
پرسشی برای امشب
در کدام رابطه احساس میکنی «پایت بسته» است؟ اگر آزادانه انتخاب کنی، چه میخواهی؟


