چه بارها که کشیدم
خیالِ نقشِ تو در کارگاهِ دیده کشیدمبه صورتِ تو نگاری ندیدم و نشنیدم
اگرچه در طلبت هم عِنانِ باد شِمالمبه گَردِ سروِ خرامانِ قامتت نرسیدم
امید در شبِ زلفت به روزِ عمر نبستمطمع به دورِ دهانت ز کامِ دل بِبُریدم
به شوق چشمهٔ نُوشَتْ چه قطرهها که فشاندمز لَعلِ بادهفروشت چه عشوهها که خریدم
ز غمزه بر دلِ ریشم چه تیرها که گشادیز غصه بر سرِ کویت چه بارها که کشیدم
ز کویِ یار بیار ای نسیمِ صبح غباریکه بویِ خونِ دلِ ریش از آن تراب شنیدم
گناهِ چشمِ سیاهِ تو بود و گردنِ دلخواهکه من چو آهویِ وحشی ز آدمی بِرَمیدم
چو غنچه بر سرم از کویِ او گذشت نسیمیکه پرده بر دلِ خونین به بویِ او بِدَریدَم
به خاکِ پایِ تو سوگند و نورِ دیدهٔ حافظکه بی رخِ تو، فروغ از چراغ دیده ندیدم
تأمل روانشناختی
«ز غمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی / ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم» فهرست رنجهایی است که در عشقی یکطرفه تحمل شده. «اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم / به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم» از تلاشی میگوید که به نتیجه نرسید. گاهی بازشماری این رنجها، لحظهای برای پرسیدن است: تا کی؟
پرسشی برای امشب
اگر «بارهایی» را که در رابطهای کشیدهای بشماری، به چه نتیجهای میرسی؟


