خاطر خود را خوش داشتن
در نهانخانهٔ عشرت صنمی خوش دارمکز سر زلف و رخش، نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلندوین همه منصب از آن حور پریوش دارم
گر تو زین دست، مرا بی سر و سامان داریمن به آه سحرت زلف، مشوش دارم
گر چنین چهره گشاید خطِ زنگاریِ دوستمن رخ زرد، به خونابه منقش دارم
گر به کاشانهٔ رندان قدمی خواهی زدنُقل شعر شِکرین و مِیِ بیغش دارم
ناوَک غمزه بیار و رَسَنِ زلف که منجنگها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادیِّ جهان در گذر استبهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم
تأمل روانشناختی
پایان این غزل، خلاصهای از فلسفه حافظ است: «حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است / بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم». چون هم غم و هم شادی میگذرند، تصمیم آگاهانه برای مراقبت از حال درونی، انتخابی عاقلانه است. این یعنی مسئولیت پذیرفتن برای آرامش خود.
پرسشی برای امشب
امروز برای «خوش داشتن خاطرت» چه کار کوچکی در دست توست؟


