گفتن نیاز، بیشرمندگی
خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خداکآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیمآخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیستدر حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است
محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماستچون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوستاظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمیگوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیستاَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است
ای عاشقِ گدا چو لبِ روحبخشِ یارمیداندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است
حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شودبا مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است
تأمل روانشناختی
«جانا به حاجتی که تو را هست با خدا / کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است» درخواستی ساده است: از من هم بپرس چه نیاز دارم. در رابطهها، پرسیدن از نیاز دیگری و گفتن نیاز خود، پایه صمیمیت است. و «با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است» یادآوری میکند که لازم نیست برای اثبات ارزش خود با همه بجنگیم.
پرسشی برای امشب
آخرین باری که کسی از تو پرسید «چه نیاز داری؟» کی بود؟ امروز از چه کسی این را میپرسی؟


