شکر از غم که تنهایم نمیگذارد
تو همچو صبحی و من شمعِ خلوتِ سَحَرمتبسمی کن و جان بین که چون همیسِپرَم
چُنین که در دلِ من داغِ زلفِ سرکَشِ توستبنفشه زار شود تُربَتَم چو درگذرم
بر آستانِ مرادَت گشادهام درِ چشمکه یک نظر فِکنی، خود فِکندی از نظرم
چه شُکر گویمت ای خیلِ غم، عَفاکَ اللهکه روزِ بیکسی آخر نمیروی ز سرم
غلامِ مردمِ چشمم، که با سیاه دلیهزار قطره بِبارَد چو دردِ دل شِمُرَم
به هر نظر بُت ما جلوه میکند، لیکنکس این کرشمه نبیند که من همی نِگَرَم
به خاکِ حافظ اگر یار بگذرد چون بادز شوق در دلِ آن تنگنا کفن بِدَرَم
تأمل روانشناختی
«چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله / که روز بیکسی آخر نمیروی ز سرم» تلخترین طنز تنهایی است: وقتی هیچ کس نمانده، غم تنها همراه است. این بیت میگوید گاهی به غم عادت میکنیم چون تنها چیز آشناست. اما غم نباید تنها همنشین ما بماند.
پرسشی برای امشب
در روزهای «بیکسی»، آیا غم تنها همراهت شده است؟ کدام همراه دیگری را میتوانی جستوجو کنی؟


