آفتاب صبح امید
به تیغم گَر کُشد، دستش نگیرموگر تیرم زَنَد منّت پذیرم
کمانِ ابرویت را گو بزن تیرکه پیشِ دست و بازویت بمیرم
غمِ گیتی گر از پایم درآردبجز ساغر که باشد دستگیرم؟
برآی ای آفتابِ صبحِ امّیدکه در دستِ شبِ هجران اسیرم
به فریادم رَس ای پیرِ خراباتبه یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسویِ تو خوردم دوش سوگندکه من از پایِ تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقهٔ تقوا تو حافظکه گر آتش شَوَم در وی نگیرم
تأمل روانشناختی
«برآی ای آفتاب صبح امید / که در دست شب هجران اسیرم» صدای کسی است که در تاریکی منتظر روشنایی است. و «غم گیتی گر از پایم درآرد / بجز ساغر که باشد دستگیرم» یادآوری است که وقتی غم سنگین است، باید به دنبال «دستگیر» گشت؛ و بهتر است این دستگیر، آدمها و کمک واقعی باشند.
پرسشی برای امشب
وقتی «غم گیتی» از پا درت میآورد، چه کسی «دستگیرت» است؟
فالت را با دیگران به اشتراک بگذار
نیتی تازهقدم بعدی
همه متخصصان این حوزه

