گنج در سینه، حقیر در چشم مدعی
مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرمکه پیشِ چشمِ بیمارت بمیرم
نِصاب حُسن در حدِّ کمال استزکاتم دِه که مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کِی ای زاهد، فریبیبه سیبِ بوستان و شهد و شیرم
چُنان پُر شد فضایِ سینه از دوستکه فکرِ خویش گم شد از ضمیرم
قدح پُر کن که من در دولتِ عشقجوانبخت جهانم گرچه پیرم
قراری بستهام با مِی فروشانکه روزِ غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حسابِ مُطرب و مِیاگر نقشی کشد کِلکِ دبیرم
در این غوغا که کَس کَس را نپُرسدمن از پیرِ مُغان منّت پذیرم
خوشا آن دَم کز اِستغنایِ مستیفَراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاهز بامِ عرش میآید صَفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارماگرچه مُدَّعی بیند حقیرم
تأمل روانشناختی
«چو حافظ گنج او در سینه دارم / اگرچه مدعی بیند حقیرم» میگوید ارزش واقعی ما در درون است، نه در نگاه دیگران. و «چنان پر شد فضای سینه از دوست / که فکر خویش گم شد از ضمیرم» از عشقی میگوید که آدم را از خودمحوری رها میکند. اعتمادبهنفس سالم، به تأیید «مدعیان» وابسته نیست.
پرسشی برای امشب
چه «گنجی» در سینه داری که دیگران شاید نبینند؟


