محرم راز
گر دست رَسَد در سرِ زُلفینِ تو بازمچون گوی چه سرها که به چوگانِ تو بازم
زلفِ تو مرا عمر دراز است ولی نیستدر دست، سرِ مویی از آن عمرِ درازم
پروانهٔ راحت بده ای شمع که امشباز آتشِ دل پیش تو چون شمع گُدازم
آن دَم که به یک خنده دَهَم جان چو صُراحیمستانِ تو خواهم که گُزارَند نمازم
چون نیست نمازِ منِ آلوده نمازیدر میکده زان کم نَشَوَد سوز و گُدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آیدمحراب و کمانچه ز دو ابرویِ تو سازم
گر خلوتِ ما را شبی از رخ بِفُروزیچون صبح بر آفاقِ جهان سر بِفَرازم
محمود بُوَد عاقبتِ کار در این راهگر سر بِرَوَد در سرِ سودایِ اَیازم
حافظ غمِ دل با که بگویم؟ که در این دورجز جام نشاید که بُوَد محرمِ رازم
تأمل روانشناختی
«حافظ غم دل با که بگویم که در این دور / جز جام نشاید که بود محرم رازم» صدای تنهایی کسی است که هیچ محرم رازی پیدا نمیکند. نداشتن کسی برای گفتن غم دل، خودش رنجی جداگانه است. و «محمود بود عاقبت کار در این راه» امید به پایانی خوش در راه عشق است.
پرسشی برای امشب
«محرم رازت» کیست؟ اگر کسی نیست، کجا میتوانی یک گوش امن پیدا کنی؟


