راز فاش شده با چشم تر
در خراباتِ مُغان گر گذر افتد بازمحاصلِ خرقه و سجاده، روان دربازم
حلقهٔ توبه گر امروز چو زُهّاد زنمخازنِ میکده فردا نَکُنَد در، بازم
ور چو پروانه دهد دست، فَراغِ بالیجز بدان عارضِ شمعی نَبُوَد پروازم
صحبتِ حور نخواهم که بُوَد عینِ قُصوربا خیالِ تو اگر با دِگری پردازم
سِرِّ سودایِ تو در سینه بماندی پنهانچشمِ تَر دامن اگر فاش نکردی رازم
مرغْ سان از قفسِ خاک هوایی گشتمبه هوایی که مگر صید کُنَد شهبازم
همچو چنگ ار به کناری ندهی کامِ دلماز لبِ خویش چو نِی یک نفسی بِنْوازم
ماجرایِ دلِ خون گشته نگویم با کسزان که جز تیغِ غمت نیست کسی دَمسازم
گر به هر موی، سری بر تنِ حافظ باشدهمچو زلفت همه را در قدمت اندازم
تأمل روانشناختی
«سر سودای تو در سینه بماندی پنهان / چشم تردامن اگر فاش نکردی رازم» میگوید احساسات عمیق، حتی اگر بخواهیم پنهانشان کنیم، از راه بدن و چشم آشکار میشوند. و «ماجرای دل خونگشته نگویم با کس» از پنهانکاریای میگوید که بار را سنگینتر میکند.
پرسشی برای امشب
آیا احساسی را پنهان میکنی که «چشمت فاش میکند»؟ گفتنش چه چیزی را عوض میکند؟


