از دام جهان برخیزم
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانیاز سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانیپیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشینتا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکاتکز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَشتا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بدهتا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم
تأمل روانشناختی
«مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم / طایر قدسم و از دام جهان برخیزم» شوق رهایی از قیدهای دنیوی و رسیدن به معناست. و «گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش / تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم» از نیروی جوانکننده محبت و آغوش میگوید. لمس و صمیمیت، اثری واقعی بر روان دارند.
پرسشی برای امشب
آخرین بار کی آغوشی گرم تو را «جوان» کرد؟ به چه کسی میتوانی چنین آغوشی بدهی؟


