چراغ روشن چشم در راه
خیالِ رویِ تو چون بُگذَرَد به گلشنِ چَشمدل از پِیِ نظر آید به سویِ روزنِ چَشم
سزایِ تکیه گَهَت مَنظَری نمیبینممنم ز عالَم و این گوشهٔ مُعَیَّنِ چَشم
بیا که لَعل و گُهَر در نثارِ مَقْدَمِ توز گنجخانه دل میکشم به روزنِ چَشم
سَحَر سِرِشکِ رَوانم سرِ خرابی داشتگَرَم نه خونِ جگر میگرفت دامنِ چَشم
نخست روز که دیدم رخِ تو دل میگفتاگر رسَد خلَلی، خونِ من به گردنِ چَشم
به بویِ مژدهٔ وصلِ تو تا سَحَر، شبِ دوشبه راهِ باد نهادم چراغِ روشنِ چَشم
به مردمی که دلِ دردمندِ حافظ رامَزَن به ناوَکِ دلدوزِ مردم افکنِ چَشم
تأمل روانشناختی
«به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش / به راه باد نهادم چراغ روشن چشم» تصویر انتظاری بیخواب است. انتظار میتواند پر از امید باشد، اما اگر همه شبها را بگیرد، فرساینده میشود. «نخست روز که دیدم رخ تو دل میگفت / اگر رسد خللی خون من به گردن چشم» هم از دلباختگی در نگاه اول میگوید.
پرسشی برای امشب
منتظر چه «مژدهای» هستی؟ انتظار چقدر از آرامش شبهایت را گرفته است؟


