خانه دل را به دوست سپردن
رَواقِ منظرِ چشمِ من آشیانهٔ توستکَرَم نما و فرود آ که خانه، خانهٔ توست
به لطفِ خال و خط از عارفان ربودی دللطیفههای عَجَب زیرِ دام و دانهٔ توست
دلت به وصلِ گل ای بلبلِ صبا خوش بادکه در چمن همه گلبانگِ عاشقانهٔ توست
عِلاجِ ضعفِ دلِ ما به لب حوالت کنکه این مُفَرّح یاقوت در خزانهٔ توست
به تن مُقصرم از دولتِ ملازمتتولی خلاصهٔ جان، خاکِ آستانهٔ توست
من آن نیَم که دَهَم نقدِ دل به هر شوخیدَرِ خزانه، به مُهر تو و نشانهٔ توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوارِ شیرین کارکه توسَنی چو فلک، رامِ تازیانهٔ توست
چه جای من، که بِلَغزَد سپهرِ شعبدهبازاز این حیَل که در انبانهٔ بهانهٔ توست
سرودِ مجلست اکنون فلک به رقص آرَدکه شعرِ حافظِ شیرین سخن ترانهٔ توست
تأمل روانشناختی
«رواق منظر چشم من آشیانهٔ توست / کرم نما و فرود آ که خانه خانهٔ توست» دعوتی گرم به نزدیکی است. و «من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی» از مرزهای سالم میگوید: دل را به هر کسی نمیسپاریم، اما وقتی سپردیم، با تمام وجود. این ترکیبِ مرز و گشودگی، از نشانههای دلبستگی ایمن است.
پرسشی برای امشب
دلت را به چه کسانی سپردهای؟ آیا مرزهایت برای حفظ خودت کافی است؟


