پردهای بر صد عیب
من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشممُهر بر لب زده، خون میخورم و خاموشم
قصدِ جان است طمع در لبِ جانان کردنتو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
من کِی آزاد شَوَم از غمِ دل؟ چون هر دَمهندویِ زلفِ بُتی حلقه کُنَد در گوشم
حاشَ لِلَّه که نیَم معتقدِ طاعتِ خویشاین قَدَر هست که گَه گَه قدحی مینوشم
هست امیدم که علیرغمِ عدو روزِ جزافیضِ عَفوَش نَنَهد بارِ گُنَه بر دوشم
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروختمن چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!
خرقهپوشیِ من از غایتِ دینداری نیستپردهای بر سرِ صد عیبِ نهان میپوشم
من که خواهم که ننوشم به جز از راوَقِ خُمچه کنم گر سخنِ پیرِ مُغان نَنْیوشَم؟
گر از این دست زَنَد مُطربِ مجلس رَهِ عشقشعرِ حافظ بِبَرَد وقتِ سماع از هوشم
تأمل روانشناختی
«خرقهپوشی من از غایت دینداری نیست / پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم» از صادقانهترین اعترافهای حافظ است. همه ما «پردههایی» داریم. و «من که از آتش دل چون خم می در جوشم / مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم» از خاموشیای میگوید که درد را درونی میکند. «حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش» هم از فروتنی در برابر خوبیهای خود است.
پرسشی برای امشب
کدام «پرده» را بر خودت کشیدهای؟ پذیرفتن عیبها، آیا بار پنهان کردنشان را سبک میکند؟


