دریغ که غافل ز کار خویشتنم
حجابِ چهرهٔ جان میشود غبارِ تنمخوشا دَمی که از آن چهره پرده برفکنم
چُنین قفس نه سزایِ چو من خوشاَلحانیسترَوَم به گلشنِ رضوان، که مرغِ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم، کجا رفتمدریغ و درد که غافل ز کارِ خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضایِ عالمِ قدس؟که در سراچهٔ ترکیب، تختهبندِ تنم
اگر ز خونِ دلم بویِ شوق میآیدعجب مدار که همدردِ نافهٔ خُتنم
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمعکه سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم
بیا و هستیِ حافظ ز پیشِ او بردارکه با وجودِ تو کس نشنود ز من که منم
تأمل روانشناختی
«عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم / دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم» یکی از پرسشهای وجودی بزرگ است: معنای بودن من چیست؟ این پرسش اگرچه گاهی اضطرابآور است، دروازه زندگی آگاهانهتر هم هست. و «طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پیرهنم» یادآوری است که ظاهر درخشان، گاهی سوزی پنهان دارد.
پرسشی برای امشب
اگر بخواهی بگویی «چرا آمدهای»، امروز چه پاسخی داری؟


