جامه آلوده، دامن پاک
چِل سال بیش رفت که من لاف میزنمکز چاکرانِ پیرِ مُغان کمترین منم
هرگز به یُمنِ عاطفَتِ پیرِ مِیفروشساغر تُهی نشد ز مِیِ صافِ روشنم
از جاهِ عشق و دولتِ رندانِ پاکبازپیوسته صدرِ مَصطَبِهها بود مَسکنم
در شأنِ من به دُردکِشی ظنِّ بَد مبرکآلوده گشت جامه، ولی پاکدامنم
شهبازِ دست پادشهم، این چه حالت است؟کز یاد بُردهاند هوایِ نشیمنم
حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفسبا این لسانِ عَذب، که خامُش چو سوسنم
آب و هوای فارس عجب سِفلهپرور استکو همرهی؟ که خیمه از این خاک بَرکَنَم
حافظ! به زیرِ خرقه قدح تا به کِی کشی؟در بزمِ خواجه، پرده ز کارَت برافکنم
تورانشهِ خجسته که در من یَزیدِ فضلشد مِنَّتِ مَواهبِ او طوقِ گردنم
تأمل روانشناختی
«در شأن من به دردکشی ظن بد مبر / کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم» از تفاوت ظاهر و باطن میگوید و از رنج قضاوت شدن. و «حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس / با این لسان عذب که خامش چو سوسنم» از استعدادی میگوید که در محیطی نامناسب خاموش مانده. «کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم» هم آرزوی تغییر است.
پرسشی برای امشب
آیا در «قفسی» هستی که صدایت را خاموش کرده؟ «همرهی» برای تغییر داری؟


