بی تو با گلشن چه کنم
بی تو ای سروِ روان، با گل و گلشن چه کنم؟زلفِ سنبل چه کشَم عارضِ سوسن چه کنم؟
آه کز طعنهٔ بدخواه ندیدم رویتنیست چون آینهام روی ز آهن، چه کنم؟
برو ای ناصِح و بر دردکشان خرده مگیرکارفرمایِ قَدَر میکند این، من چه کنم؟
برقِ غیرت چو چُنین میجَهَد از مَکمَنِ غیبتو بفرما که منِ سوخته خرمن چه کنم؟
شاهِ تُرکان چو پسندید و به چاهم انداختدستگیر ار نشود لطفِ تَهَمتَن چه کنم؟
مددی گر به چراغی نکند آتشِ طورچارهٔ تیرهشبِ وادی ایمن چه کنم؟
حافظا خُلدِبَرین خانهٔ موروثِ من استاندر این منزلِ ویرانه نشیمن چه کنم؟
تأمل روانشناختی
«بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم» حال سوگ و دوری است: وقتی عزیزی نیست، زیباییها هم بیمعنا میشوند. این بیرغبتی به لذتها، بخشی طبیعی از سوگ است. اما اگر طولانی شود، نشانهای است که باید جدی گرفت. «چه کنم» تکرارشونده غزل، صدای درماندگی است.
پرسشی برای امشب
آیا زیباییها و لذتها برایت کمرنگ شدهاند؟ از چه زمانی؟


