نکته ناسنجیده، معذور دار
دوش سودایِ رُخَش گفتم ز سر بیرون کُنَمگفت کو زنجیر؟ تا تدبیرِ این مجنون کُنَم
قامتش را سرو گفتم، سر کشید از من به خشمدوستان از راست میرَنجَد نِگارم، چون کنم؟
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دارعشوهای فرمای تا من طبع را موزون کنم
زردرویی میکَشَم زان طبعِ نازک، بیگناهساقیا جامی بده تا چهره را گُلگون کنم
ای نسیمِ منزلِ لیلی خدا را تا به کیرَبع را برهم زنم، اَطلال را جیحون کنم
من که رَه بُردم به گنجِ حُسنِ بیپایان دوستصد گدایِ همچو خود را بعد از این قارون کنم
ای مَهِ صاحب قران، از بنده حافظ یاد کنتا دعایِ دولتِ آن حُسنِ روزافزون کنم
تأمل روانشناختی
«نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار» عذرخواهی ساده و صادقانه است؛ مهارتی که رابطهها را نجات میدهد. و «قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم / دوستان از راست میرنجد نگارم چون کنم» از سوءتفاهمی میگوید که حتی تعریف هم ممکن است رنجش بیاورد. هر کس با زبان متفاوتی محبت را میشنود.
پرسشی برای امشب
آیا حرف «ناسنجیدهای» زدهای که هنوز عذرخواهی نکردهای؟


