ملول از پنهانکاری
به عزمِ توبه سحر گفتم استخاره کُنمبهارِ توبهشکن میرسد چه چاره کُنم؟
سخن درست بگویم نمیتوانم دیدکه مِی خورند حریفان و من نِظاره کنم
چو غنچه با لبِ خندان به یادِ مجلسِ شاهپیاله گیرم و از شوق، جامه پاره کنم
به دورِ لاله دماغِ مرا عِلاج کنیدگر از میانهٔ بزمِ طَرَب کناره کنم
ز رویِ دوست مرا چون گلِ مراد شِکُفتحوالهٔ سَرِ دشمن به سنگِ خاره کنم
گدایِ میکدهام، لیک وقتِ مستی بینکه ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست رَه و رسمِ لقمهپرهیزیچرا ملامتِ رندِ شرابخواره کنم
به تختِ گُل بنشانم بُتی چو سلطانیز سنبل و سَمَنش، سازِ طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان مَلول شد حافظبه بانگِ بَربَط و نِی، رازَش آشکاره کنم
تأمل روانشناختی
«ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ / به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم» از خستگی ناشی از پنهانکاری میگوید. پنهان نگه داشتن بخشی از خود، انرژی زیادی میگیرد. و «مرا که نیست ره و رسم لقمهپرهیزی / چرا ملامت رند شرابخواره کنم» از پرهیز از قضاوت دیگران به خاطر خطاهایی که خودمان هم داریم میگوید.
پرسشی برای امشب
پنهان کردن کدام بخش از خودت تو را «ملول» کرده است؟


