دلم از قیل و قال گرفت
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنممن لافِ عقل میزنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد و عِلمدر کارِ چنگ و بَربَط و آوازِ نِی کُنَم
از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفتیک چند نیز خدمتِ معشوق و مِی کنم
کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیارتا من حکایتِ جم و کاووسِ کِی کنم
از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حشربا فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم
کو پیک صبح؟ تا گلههای شبِ فِراقبا آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم
این جانِ عاریت که به حافظ سپرد دوستروزی رُخش ببینم و تسلیمِ وی کنم
تأمل روانشناختی
«از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت / یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم» حال کسی است که از کار ذهنی بیپایان خسته شده و به لذت و رابطه نیاز دارد. توازن میان کار و زندگی، فقط یک شعار نیست؛ نیاز روان است. و «این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست / روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم» از امانت بودن زندگی میگوید.
پرسشی برای امشب
از کدام «قیل و قال» خستهای؟ «یک چند» برای خودت چه میخواهی؟

