غم بیکران زمانه
غمِ زمانه که هیچش کَران نمیبینمدَواش جز مِیِ چون ارغوان نمیبینم
به تَرک خدمتِ پیرِ مُغان نخواهم گفتچرا که مصلحتِ خود در آن نمیبینم
ز آفتابِ قَدَح ارتفاعِ عیش بگیرچرا که طالعِ وقت آن چُنان نمیبینم
نشانِ اهل خدا عاشقیست، با خود دارکه در مشایخِ شهر این نشان نمیبینم
بدین دو دیدهٔ حیران من هزار افسوسکه با دو آینه رویش عیان نمیبینم
قدِ تو تا بِشُد از جویبارِ دیدهٔ منبه جایِ سرو جز آبِ روان نمیبینم
در این خُمار کَسَم جرعهای نمیبخشدببین که اهل دلی در میان نمیبینم
نشانِ مویِ میانش که دل در او بستمز من مَپرس که خود در میان نمیبینم
من و سفینهٔ حافظ که جز در این دریابضاعت سخن دُرفشان نمیبینم
تأمل روانشناختی
«غم زمانه که هیچش کران نمیبینم» احساس غمی است که پایانی ندارد؛ این احساس در افسردگی بسیار آشناست. اما «نمیبینم» با «نیست» فرق دارد. و «در این خمار کسم جرعهای نمیبخشد / ببین که اهل دلی در میان نمیبینم» از تنهایی در اوج نیاز میگوید. اگر این حال طول کشیده، کمک تخصصی میتواند کران را نشان دهد.
پرسشی برای امشب
اگر غمی «بیکران» به نظر میرسد، از چه زمانی اینطور است؟ آیا با متخصصی دربارهاش حرف زدهای؟


