دلِ دونیم در دست باد
تا سرِ زلفِ تو در دستِ نسیم افتادستدلِ سودازده از غُصه دو نیم افتادست
چَشمِ جادویِ تو خود عینِ سَوادِ سِحْر استلیکن این هست که این نُسخه سَقیم اُفتادست
در خَمِ زلف تو آن خالِ سیه دانی چیست؟نقطهٔ دوده که در حلقه جیم افتادست
زلفِ مشکینِ تو در گلشنِ فردوسِ عِذارچیست؟ طاووس که در باغِ نعیم افتادست
دلِ من در هوسِ رویِ تو ای مونس جانخاکِ راهیست که در دستِ نسیم افتادست
همچو گَرد این تنِ خاکی نتوانَد برخاستاز سرِ کویِ تو زان رو که عظیم افتادست
سایهٔ قَدِّ تو بر قالبم ای عیسی دمعکسِ روحیست که بر عَظمِ رَمیم افتادست
آن که جز کعبه مُقامش نَبُد از یادِ لبتبر درِ میکده دیدم که مُقیم افتادست
حافظِ گمشده را با غمت ای یارِ عزیزاتحادیست که در عهدِ قدیم افتادست
تأمل روانشناختی
«دل من در هوس روی تو ای مونس جان / خاک راهی است که در دست نسیم افتاده است» تصویری از دلی بیقرار است که با هر بادی به سویی میرود. وقتی آرامش ما کاملاً به دیگری وابسته باشد، هر نسیمی ما را جابهجا میکند. پیدا کردن لنگری در درون، به دل امکان ثبات میدهد.
پرسشی برای امشب
چه چیزی این روزها مثل «نسیم» دلت را اینسو و آنسو میبرد؟ لنگر درونی تو چیست؟


