ایام هجران هم میگذرد
دَردَم از یار است و درمان نیز همدل فدایِ او شد و جان نیز هم
این که میگویند آن خوشتر ز حسنیار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کاو به قصدِ خونِ ماعهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده میگویم سخنگفته خواهد شد به دَستان نیز هم
چون سر آمد دولتِ شبهایِ وصلبگذرد ایامِ هِجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغِ رویِ اوستگفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کارِ جهانبلکه بر گردونِ گَردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد مِی بیاربلکه از یَرغویِ دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق استو آصفِ مُلکِ سلیمان نیز هم
تأمل روانشناختی
«چون سر آمد دولت شبهای وصل / بگذرد ایام هجران نیز هم» تسلایی ساده و عمیق است: همانطور که روزهای خوب گذشتند، روزهای سخت هم میگذرند. و «دردم از یار است و درمان نیز هم» از پیچیدگی رابطههایی میگوید که هم زخم میزنند هم مرهماند. «اعتمادی نیست بر کار جهان» هم یادآوری بیثباتی همه چیز است.
پرسشی برای امشب
اگر در «ایام هجران» هستی، یادآوری اینکه «این هم میگذرد» چه تغییری در حالت ایجاد میکند؟


