شقایقیم که با داغ زادهایم
ما بیغمانِ مست دل از دست دادهایمهمرازِ عشق و همنفسِ جامِ بادهایم
بر ما بسی کمانِ ملامت کشیدهاندتا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشادهایم
ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیدهایما آن شقایقیم که با داغ زادهایم
پیرِ مُغان ز توبهٔ ما گر ملول شدگو باده صاف کن که به عذر ایستادهایم
کار از تو میرود، مددی ای دلیلِ راهکانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم
چون لاله، مِی مبین و قَدَح در میانِ کاراین داغ بین که بر دلِ خونین نهادهایم
گفتی که «حافظ این همه رنگ و خیال چیست؟!»نقشِ غلط مَبین که همان لوحِ سادهایم
تأمل روانشناختی
«ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیدهای / ما آن شقایقیم که با داغ زادهایم» از کسانی میگوید که زخمشان از آغاز با آنها بوده؛ زخمهای کودکی و سرنوشت. و «کار از تو میرود مددی ای دلیل راه / کانصاف میدهیم و ز راه اوفتادهایم» اعتراف به نیاز به راهنماست. «نقش غلط مبین که همان لوح سادهایم» هم میگوید زیر همه رنگها، دلی ساده هست.
پرسشی برای امشب
کدام «داغ» با تو از آغاز بوده است؟ آیا راهنمایی برای کنار آمدن با آن داری؟


