صحبت ناجنس، عذاب الیم
فتوی پیرِ مُغان دارم و قولیست قدیمکه حرام است مِی آن جا که نه یار است ندیم
چاک خواهم زدن این دلقِ ریایی، چه کنم؟روح را صحبتِ ناجنس، عذابیست اَلیم
تا مگر جرعه فشانَد لبِ جانان بر منسالها شد که منم بر درِ میخانه مقیم
مگرش خدمتِ دیرین من از یاد برفتای نسیم سحری! یاد دَهَش عهدِ قدیم
بعد صد سال اگر بر سرِ خاکم گذریسر برآرد ز گِلم رقصکنان عَظمِ رَمیم
دلبر از ما به صد امّید سِتد اول دلظاهراً عهد فرامُش نکُند خُلقِ کریم
غنچه گو «تنگدل از کارِ فروبسته مَباشکز دم صبح مدد یابی و انفاسِ نسیم»
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کندرد عاشق نشود به، به مداوایِ حکیم
گوهرِ معرفت آموز که با خود بِبَریکه نصیبِ دگران است نِصابِ زر و سیم
دام سخت است مگر یار شود لطفِ خداور نه آدم نَبَرد صرفه ز شیطانِ رجیم
حافظ ار سیم و زرت نیست، چه شد؟ شاکر باشچه به از دولتِ لطفِ سخن و طَبع سلیم
تأمل روانشناختی
«روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم» میگوید همنشینی با کسانی که با ما همساز نیستند، رنجی واقعی است. و «غنچه گو تنگدل از کار فروبسته مباش / کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم» تسلایی برای گرفتاریهاست: گرهها با نسیمی باز میشوند. «حافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش» هم به سپاسگزاری از داشتههای غیرمادی دعوت میکند.
پرسشی برای امشب
همنشینی با چه کسی برایت «عذاب» است؟ آیا میتوانی فاصلهای سالم ایجاد کنی؟


