به جای غم خوردن
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریمکز بهر جرعهای همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشقشرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جایی که تخت و مسند جم میرود به بادگر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدندر خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که مابا خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتداما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافتبیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیستبا خاک آستانه این در به سر بریم
تأمل روانشناختی
«جایی که تخت و مسند جم میرود به باد / گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم» میگوید وقتی حتی بزرگترین قدرتها گذرا هستند، غصه خوردن برای گذرا بودن، بیحاصل است. بهتر است از لحظه بهره ببریم. و «حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نیست / با خاک آستانه این در به سر بریم» پذیرش واقعبینانه محدودیت است.
پرسشی برای امشب
«غم» چه چیزی را میخوری که در نهایت از دست تو خارج است؟


