آبرو بر در هر سفله مریز
خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریمشطح و طامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفردلق بسطامی و سجاده طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرندچنگ صبحی به در پیر مناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیمهمچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیمعلم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فرداهمه بر فرق سر از بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهداز گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد ز پشمینه آلوده خویشگر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکندبس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیزتا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کیره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریزحاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
تأمل روانشناختی
«حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز / حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم» درسی درباره کرامت است: نیازت را نزد هر کسی نبر. و «قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند / بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم» یادآوری ارزش زمان است. «در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی / ره بپرسیم» دعوت به راه پرسیدن است، به جای سرگردانی.
پرسشی برای امشب
آیا «آبرویت» را نزد کسانی میبری که ارزشش را ندارند؟ از چه کسی میتوانی «راه بپرسی»؟


